...همسایه ها چیزی نگفتن فقط به ما نگاه میکردن.با سیلی ای که آقای واعظی بهت زد قطره های اشک پشت هم صف کشیدن و صورتمو خیس کردن.اون لحظه فقط دلم میخواست یه نیرویی کمکم کنه و بهم قدرت بده کاری کنم که آقای واعظی ازت معذرت خواهی کنه یا حداقل بتونم بگم تو هیچ تقصیری نداشتی و من مقصر بودم اما زبونم بند اومده بود و هرچی سعی میکردم صدایی از گلوم بیرون نمی اومد انگار جیغ وحشتناکی که زدم تارای صوتیمو پاره کرده بود! هیچوقت از آقای واعظی اینقدر بدم نیومده بود هیچوقتم نبخشیدمش حتی الان.وقتی یادم میاد جای انگشتای گوشتی و کوتاهش روی صورت مظلومت سرخ شده بود وتو هیچی نگفتی...خانوم واعظی و خاله مریم باحالتی شتابزده و دلسوزانه کمکم کردن از روی زمین بلند شم.اینقدر همه چیز سریع و باورنکردنی اتفاق افتاده بود و من هنوز اینقدر بهت زده بودم که قدرت ایستادن نداشتم.از روی زمین که بلند شدم سرمای وحشتناکی تا مغز استخونام نفوذ کرد بهت نگاه کردم توی نگاهت هیچی نبود نه سرزنش نه تنفر نه...شاید فقط یه چیز بود که من هیچوقت نفهمیدم...ازت شرمنده بودم دوباره ومثل همیشه دردسر درست کرده بودم برگشتم و به خانوم واعظی نگاه کردم شبیه یه علامت سوال چاق و مهربون شده بود اما انگار فهمید وضعیت واسه سوال کردن مناسب نیست:بیا عزیزم بیا بریم پایین.سرمو پایین انداختم و باهاشون همراه شدم از در پشت بام که خارج میشدیم صدای آقای واعظی رو شنیدم:ببین آقای مهندس امین...اما دیگه بقیشو نشنیدم خانوم واعظی و خاله مریم منو دنبال خودشون به سمت طبقه پایین می کشیدن.خاله مریم کلید رو توی قفل چرخوند و درو باز کرد و هرسه وارد خونه شدیم که سودابه مثل گربه کتک خورده ای که آماده حمله ست روبروی من ایستاد و با خشم وکینه بهم نگاه کرد اما حوصله و رمق نداشتم که حالشو بگیرم.خاله مریم منو روی کاناپه نشوند و سودابه رو صدا زد:سودابه جان یه لیوان آب قند درست کن خاطره طفل معصوم خیلی ترسیده...سودابه فیس فیسی کرد و به آشپزخونه رفت انگار بیشتر از اون نتونست عصبانیتشو کنترل کنه که با حرص گفت:چیه دوباره دردسر درست کردی طفل ل ل ل معصوم م م؟ بعد لیوان آب قندو طوری روی میز کوبید که نزدیک بود میز سوراخ بشه!و نگاهی به من انداخت از ناراحتی اشک توی چشمام جمع شد و رد اشکای قبلی که روی صورتم مونده بود دوباره خیس شد سودابه لبخند فاتحانه ای زد انگار اشکای داغ من دلشو خنک کرده بود.فقط من میدونستم چه مرگشه...
ادامه دارد
slm taranom khanom matlabe2n kheili ghashange.kash matalebe maham mese matalebe shoma ghashang bod.man ye kocholo ap kardam.
عجب نامردی بوده سودابه ها


باز هم شانس آوردی بیشتر از این کاری نکرده
باز هم مثل همیشه جالب بود
با این که امکان داره اول نشم ولی بالاخره زود که رسیدم
دوم که شدی
خدا میدونه چندتا پسر معصوم بخاطر یه دختر شیطون تا حالای تاریخ چند تا سیلی نوش جان کردند
البته نوش جانشان
من که تا حالا این شانس را نداشتم
آقا آرمان خیلی بلایی هاااااااااااا
سلام دوست مهربونم این سری هم اینقدر خوب قلم زدی که آدم میمونه چجوری تحسین کنه .عالی بود اما یه پیشنهاد موضوعات داستان هاتو متنوع کن یعنی از موضوعات عشقی تا ورزشی و ... مخصوصا داستان های تخیلی ... میدونم وقت نداری اما میدونم که میتونی .. موفق باشی tArAnOm
slm apam zod byaid plz.faghat inke matalebe jadidam toye mozoatame.kenare webam.1matlabam toye teste 2ta dgam toye nokati k dar rabete...bedanim.zod byaid montazeram
قلم قشنگی دارین...
slm merc k omadi.
خواهش می شود قابلی نداشت
سلام ترنم جان


ببخشید دیر اومدم
دوباره از اولش خوندم
وااااای زودی ادامه بده ببینم این امین کی بوده؟٬
بیچاره حتما خیلی دردش گرفته ها
ترنمی منتظریما
راستی عزیزم منو با اسم*رگبارآرامش*لینک کن لطفا


ممنون