گاهی میان ما وآنچه میخواهیم فاصله ایست به وسعت آنچه نمیخواهیم...
گاهی حس کسی رو پیدا میکنم که یه چیزی یا یه کسی رو گم کرده تو یه جای بزرگ با یه عالمه اتاق.بعد از اولین اتاق شروع میکنه و دنبال گمشده ش میگرده...اینجاست؟نه حتما توی اون یکیه اینجام که نبود!! دیگه حتما اینجاست.نه! به آخرین اتاق که میرسه دلهره داره دلهره و هیجان دلهره اینکه اگه درو باز کنه و نباشه...هیجان اینکه اگه درو باز کنه و اونجا باشه...من آخرین درو هیچوقت باز نکردم و نمیکنم.آخه میترسم اونجا نباشه.ترجیح میدم پشت در بمونم و آرزو کنم و امیدوار باشم که اون اونجاست حتما همونجاست...
مثل اینکه مگسا هم تو وبلاگم پرواز نمیکنن...
ای ایستاده در چمن آفتابی معلوم وطن من! ای تواناترین مظلوم تورا دوست میدارم! ای آفتاب شمایل دریادل ومرگ درکنار تو زندگیست ای منظومه نفیس غم ولبخند ای فروتن نیرومند! ایستاده ایم درکنار تو سبز وسربلند...ای کشتزار حاصل خیز در باغهای تو خون گل سرخ می شود ای رویین تن متواضع ای متواضع رویین تن... سلمان هراتی
تو ایستاده ای ونگاه میکنی من خداحافظی می کنم تو ایستاده ای ونگاه میکنی عقب عقب میروم ودست تکان میدهم وتو ایستاده ای ونگاه میکنی برمیگردم وبه راه می افتم اشک میریزم ومنتظرم صدایم کنی فقط یک بار حتی خیلی آرام بگویی ترنم... تو ایستاده ای ونگاه میکنی دستهایم یخ زده مثل قلب تو یادم می آید دستکشهایم را در جیب پالتوی تو جا گذاشته ام حتی صدایم نمیکنی دستکشهایم را ببرم!؟ نه! تو ایستاده ای ونگاه میکنی باشد ناامید شدم و تو...باز هم نگاه میکنی! سنگینی نگاهت مثل تیری قلبم را میخراشد...دستهای یخ زده ام را مشت میکنم و قدم تند میکنم و دور میشوم خیلی دور خیلی خیلی دور و تو باز هم فقط ایستاده ای ونگاه میکنی...