اقتباسی آزاد از یک زندگی
گاهی.جایی.عشق
دیوانه و دخترک
دخترک(۱)
من و تو و آن شب...
تازه خورشید غروب کرده بود که صدای باز و بسته شدن در مجتمع ناخود آگاه منو به سمت در کشید.ورودتو همیشه احساس می کردم انگار با بقیه فرق داشت انگار فریادهای دلی رو می شنیدم که بی قرار فریاد می زد:من اومدم دخترک کجایی...موتور قلبم راه افتاد و دوباره شروع کرد به لگد پرونی انگار بیشتر از چشمام عجله داشت.چنان می کوبید که برای چند لحظه ترسیدم توهم از اون پایین صدای تپشهای عجولانشو بشنوی.درو باز کردم و با نوک پنجه روی زمین سرد راهرو یواش به سمت نرده ها رفتم و اینقدر به سمت پایین خم شدم که نزدیک بود بیفتم.وقتی قامت بلندتو دیدم که مثل همیشه با متانت قدم برمیداشتی و از پله ها بالا میومدی دلم ضعف رفت و لبمو از ذوق گاز گرفتم.محو نگاه کردنت شده بودم که یه دفعه با صدای کوبیده شدن در و نگاهی که تو به بالا کردی سریع عقب رفتم و سرجام میخکوب شدم.با ناباوری نگاهی به در بسته و بعد نگاهی به سرتاپای خودم انداختم.من اینجا توی راهرو ساختمون با تاپ شلوارک ایستاده بودم و تو چند لحظه بعد به من میرسیدی...
ادامه دارد
چه هیجانی
خوب بلدی کجا داستان را قطع کنی
مرسی.
کاش همه مثل شما خوش ذوق بودن.نامردا میان میخونن نظر نمیذارن
سلام.
خیلی قشنگه. با جملات خوب. منظر بقیشم.
راستی باید ببخشین منو. منظورم اونی نبود که شما فکر میکنین.
سلام دوست من حالت چطوره خوبی؟
باید بگم قوه تخیل فوق العاده ای داری
مو به تنم سیخ شد
آفرین و درود
سلام.داستان تخیلی نیست تقریبا سرگذشته...
قسمتهای بعدشم مینویسم بخون نظرتو برام بذار مرسی
اوووووووووه عاشق نوشته های واقعی هستم
کتاب اعترافات ژان ژاک روسو را بخوان اگر وقت کردی عزیز
منتظرم
سلام ترنم جان .خوبی؟


خیلی از داستانت خوشم اومد . به نظر تخیلی میاد ولی واقعیه
به شدت منتظر سری های بعدی هستم تا بفمم که «تو» در این داستان ، نقش چه کسی را ایفا میکنه
هر وقت نوشتی زودتر از همه منو خبر کن تا نظر بدم
با سلام ...
عالی عالی عالی .... واقعا این نوشته ها قابل تحسین . تبریک